تو،به آزادی اميدوار شديم.در نبودت افکارت را می ستاييم و در سالروز شهادتت به ياد تو در برابر ظلم و استبداد می ايستيم و دست در دست يکديگر به انديشه ات جامه عمل ميپوشانيم ، و آزادی را حق خدادادی خود ميدانيم و برای به دست آوردن حقمان از هيچ تلاشی فرو گذار نخواهيم کرد .
ای آزادی....
من از ستم بيزارم، از بند بيزارم، از زنجير بيزارم، از زنداني بيزارم، از حكومت بيزارم، از بايد بيزارم، از هر چه و هركه تو را در بند مي كشد بيزارم،
اي آزادي، مرغك پرشكسته زيباي من، كاش مي توانستم تو را ازچنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاريكي و سرما، سازندگان ديوارها و مرزها و زندانها و قلعه ها رهايت كنم، كاش قفست را مي شكستم و در هواي پاك بي ابر بي غبار بامدادي پروازت ميدادم، اما.... دستهاي مرا نيزشكسته اند، زبانم را بريده اند، پاهايم را غل و زنجير كرده اند و چشمانم را نيز بسته اند.... و گرنه، مرا با تو سرشته اند، تو را در عمق خويش، در آن صميمي ترين و راستين من خويش مي يابم، احساس مي كنم.
اما تو را که مير غضبهای استبداد،فراشان خلافت از من باز گرفته اند و مرا که به تنهايی دردمندم تبعيد کردند و به زنجير بستند چگونه ميتوانند از يکديگر بگسلند.
ای آزادی،خجسته آزادی ، خواهم که تو را به تخت بنشانم،يا آنکه مرا به پيش خود خوانی يا آنکه تو را به پيش خود خوانم...